تبليغاتX
پریشانی آرام

 

 

 

- 625 ؟

- آره

- وای مامان یعنی 6طبقه باید بریم بالا ؟

- ببین مامان 2 تا آسانسور داره

- خدا کنه آسانسوراش خراب نشه . خسته میشیم آخه

  

خسته رسیدی ، با یه دل پر از امید ، بعد از مدت ها انتظار . اومدی که ببینی ، بشنوی ، برسی ... اومدی که ... اصلا هر چی اون بخواد . من چه می دونم واسه چی اومدم ! خودش آورده خودش هم...

 

 این هم از طبقه 6 ، این هم از راهروی سمت چپ ، این هم از 10تا اتاق روبروی هم .این هم ... ای بابا پس کو اتاق ما !؟ 624 که اینجاست اما 625 !؟ ... حتما اون پشته ، توی اون راهرو کوچیک فرعی ته راهرو... آره ... این هم از 625 . درست توی سه گوش ساختمونه ، به همین خاطر یه کم پرته .

 

خدا پرتم نکنی . ای خدا یه گوشه نذاری منو جدا از همه خوبهات ... منو آوردی تحویلم بگیری ها! خودت آوردی خودت هم ...

 

این هم از اتاق و در و پنجره ، این هم از تخت و کمدهای چوبی ردیف هم . این هم از چوب لباسی و دراور و میز توالت و قالی و قالیچه و مبل و... این هم از تلوزیون و تلفن و ... گفتم تلفن ، عجیبه چرا تا حالا تلفنم زنگ نخورده !؟ شاید آنتن نمی ده؟

 

قطع و وصل ، وصل و قطع ، قطع و وصل ، وصل و قطع ،

قطع و وصل ، وصل و قطع ، قطع و وصل ، وصل و ... خدایا دیگه اومدم تمومش کنی ... می خوام یک سره ام کنی. وصل ...وصل ... وصل...

 

این از ساک ها ، این از لباس هایی که یکی یکی داخل کمد آویزون میشه ، این از خوراکی ها ، این از قرآن و مفاتیح ، این هم از چادر و روسری نماز ... وا ... چرا نم داره !؟ یادم باشه بگذارم جلو پنجره خشک شه ...

 

اشکام دیگه خشک شده ... دیگه امشب بالشم راحته . دیگه خیس نمی شه . دیگه اومدم ... اومدم که ریشه ها رو خشک کنم . ریشه چیزایی رو که تو دوستشون نداری ، دیگه باید تموم شه ، دیگه ...

 

اٍ چرا مامان نیومدن !؟ چقدر کارشون طول کشید ! خوب عیب نداره هنوز یه چیزایی رو جا ندادم . یه نصفه روز کار داره اتاق رو بکنم اون چیزی که می خوام...

 

نمی دونم چقدر مونده بشم اون چیزی که می خوای ؟ اون چیزی که به خاطرش هستم کردی . بشم یه چیزی تو مایه های خودت . خلیفه ات ، نماینده ات ، بشم ...

 

تخت کنار پنجره واسه مامان ، نه اینکه باد کولر اونجا بیشتر می خوره و مامانی هم گرمایییییی ... من ؟ خوب منم روی همین تخت کنار دیوار می خوابم دیگه ...

 

خواب ، خواب ، خواب ... پس کی بیدارم می کنی ؟ چشای دلم حسابی پف کرده ، دیگه هیچی نمی بینه . هر چقدر هم می مالمش انگار نه انگار . پس کی دیگه ؟ اومدم که...

 

میبینم که بالاخره گوشیم زنگ خورد... چرا من ناخود آگاه میام کنار پنجره تا جواب بدم ... اه این هم که شیشه هاش دودیه ، اونورش پیدا نیست...

 

اونور نمی دونم چه خبره . نمی دونم ... اما یه چیزایی شنیدم . شنیدم اونور دنیای کوچیک من خبراییه ! خدااا ناراحت نمیشی اگه بگم کاش نشنیده بودم !؟ خوب ... حتما نشونم میدی ، واسه همینم آوردیم دیگه ...

 

راستی این اتاق ما چرا دو سری پنجره داره !؟ها!؟خوب دانشمند واسه اینکه تو سه گوش دیگه . دو ردیف پنجره با زاویه 90 درجه . چه خوب فقط یادم باشه پرده ها رو بکشم تا همین یه ذره نور هم رو تخت مامان نیافته ...

 

هی پرده می افته ، هی میکشم ، دوباره می افته دوباره سعی میکنم کنارش بزنم دوباره ... و دویاره ... همه اش شده حجاااب ، آوردی که کنارشون بزنی دیگه ، مگه نه ؟...

 

راستی راستی مامان نیومدنا ! خوب کاش یه دوش بگیرم . آخ جون غسل زیارت ... غسل زیارت واقعی . از بس غسل کردیم و از دور زیارتنامه خوندیم خسته شدیم ... ولی این دفعه دیگه خیالی نیست ... یعنی اولین جایی رو که امروز زیارت میکنیم کجاست ؟

 

زیارت!!!

 

- حوله رو دور سرت بپیچ سرما نخوری.

- مامان اومدین بالاخره ؟ چه دیر !

- آره ، کارتم گم شده باید دوباره صادر کنن

- بیا اینور از کنار پنجره دختر . پنجره رو باز نکنی ها... نمی گی از بیرون دید داره

- ا مامان خانوم حواسم هست . یه لحظه خواستم بیرون رو ببینم دیگه...

 

حواسم به همه بوده جز تو ، تویی که همیشه و همه جوره هوامو داشتی تویی که گفتی وقتی نماز میخونم به جوری نیگام میکنی که انگار همین یه دونه بنده رو داری ، اما من ...

 

رضی من واسه کارتم دارم میرم پایین . گفتن ساعت 10 همه پایین باشن ، تو هم کم کم بپوش و بیا...

 

همیشه دوست داشتم اون لباسی رو که دوست داشتی بپوشم ، که از همه عزیزتر بشم ، از همه دوست داشتنی تر و زیبا تر هزار بار شنیدم خصوصیات لباس تقوات رو ، اما انگاری فقط شنیدم ...

 

خوب یه کم دراز بکشم ...

وای ساعت 10:15شد ، کو مانتوم ؟ کو روسریم ؟ کو جورابم ؟ خدایا چادرم...  قرار بود 10 پایین باشم ! پایین کجاست؟حرم کدوم وره ؟ وای جانمونم؟من اینجا رو بلد نیستم! خیلی دیر شده ! خدااا چادرم کوووو ؟ چرا اینقدر گیج و دست پاچه شدم!؟ نمی دونم چی کار دارم میکنم ...

وای چادرم کجااااست ؟؟؟ اوناهاش... اما من توی کمد آویزونش کرده بودن نه به دستگیره پنجره!! شاید کار مامانه ...

حالا که حجابم کامله بذار ببینم اونور پنجره ها چه خبره ؟

اول سمت چپی ، اوه چه ساختمون بلندی !! دارن هتل می سازن .... و اما سمت راستی ....

.

.

.

و راست تو بودی ، تو همیشه راستی ... چشمام باور نمیکرد چه برسه به دلم و عقلم و ... نگفتی من طاقت نمیارم این همه غربت رو !!؟؟؟

اما اینجوری شد یعنی تو اینجوری خواستی ... پنجره ام رو به غربت عالم باز کردی... شاید خواستی بگی منم باید غریب بشم که تو بشم ، مثل ... مثل...مثل ... مثل عزیزان آروم گرفته ات توی بقیع ... بقیع .... بقیبع ... بقییع ... بقیع .... بقببیع .... بقیییبببببیع .... غربتش راه نفسمو گرفته ... آخه بی انصاف نگفتی من یه هو کم میارم ... کلی تو خیالم مقدمه چینی کرده بودم واسه دبدنش اما با یه پنجره...

 

از اردیبهشت تا الان تمام وجودمو گذاشتم لای پنجره که بسته نشه ! خداااا دلت نمی سوزه !؟؟ دارم له میشما ... خداااااااااادلم گرفتههههه ... خداااااا من یه پنجره همیشه باز می خوااااام... خدا...

 

                                                                               مادر...

 

. این اولین باریه که مینویسم! اگه بد شده ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:41  توسط پریشون | 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:21  توسط پریشون | 

مریم به دو دیده بهاری

می گفت که کاش حی باری

می داد مرا به جای عیسی

یک موی حسن(ع) به یادگاری

 

   پشت این پنجره هاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 5:17  توسط پریشون |